پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۱

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد

لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد

گر بنگرد عروس جمالت در آینه

خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را

معذور دار! کز سبکی باد می‌برد

چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنم

بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد

بگریست زار مردم چشم من از غمش

لیکن چه سود؟ که غم مردم نمی‌خورد

دین می‌کنم فدای سر زلف کافرت

گر زلف کافر تو بدین سر در آورد

گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو

بسیار ازین بگفتم و او دم نمی‌خورد

سلمان تواند از سر دنیا و آخرت

بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۳مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۴گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۵هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۶جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۷این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۸دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۹دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۰باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.