پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۷

ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را

زتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را

به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانم

که مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را

به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول

به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را

به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول

به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را

بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالم

که بیند مهربان با غیر یار مهربانش را

روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی را

کز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را

تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانم

از آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را

فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بین

که هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را

دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخشش

به عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را

(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما را

که بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا
  2. شمارهٔ ۱۰نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب اما
  3. شمارهٔ ۱۱چون جرم گنه وفاست ما را
  4. شمارهٔ ۱۲دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ما
  5. شمارهٔ ۱۳دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها
  6. شمارهٔ ۱۴دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟
  7. شمارهٔ ۱۵دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟
  8. شمارهٔ ۱۶بگشای پای ما که کمند وفای ما
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.