پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴

دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟

در راه تو دادیم هم آن را و همین را

چین سر زلف تو گشودند و ندانم

یا آن که گشودند سر نافه ی چین را

بر زخم نمک خوش نه، ولی مرهم خود یافت

زخم دل من آن سخنان نمکین را

با هم نفسی یک نفس از دل نکشیدم

تا آن که کشیدم نفس باز پسین را

قدر غم عشق تو ندانند رقیبان

هر سفله چه داند ثمن در ثمین را؟

ناچار قبول ار نکنم وعده ی وصلش

دیگر به چه خرسند کنم جان غمین را؟

ناصح نبود جهلی ازین بیش که آن روی

می بینی و گویی که مبین روی چنین را

گیرم که توانم بکنم ترک غلامیش

پنهان نتوانم که کنم داغ جبین را

هرگز نکند رنجه (سحاب) آن شه خوبان

بر قتل ضعیفی چو تو بازوی سمین را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶بگشای پای ما که کمند وفای ما
  2. شمارهٔ ۱۷عقده ای از کار ما نگشود لعل یار ما
  3. شمارهٔ ۱۸مانند من سگی سر کوی حبیب را
  4. شمارهٔ ۱۹در کویش ای رقیب همین درد بس مرا
  5. شمارهٔ ۲۰کاش آنکه بر آمیخت به مهرش گِل ما را
  6. شمارهٔ ۲۱ره به این ضعف ار به کوی یار می باید مرا
  7. شمارهٔ ۲۲افزود جفای بت بیدادگرم را
  8. شمارهٔ ۲۳گر به دل صد بار گویم قصهٔ جانانه را
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.