پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳

گر به دل صد بار گویم قصهٔ جانانه را

باز می‌خواهد که از سر گیرم این افسانه را

حسرت سنگ تو دارد هرکس اما کو دلی؟

چون بر آرد آرزوی یک جهان دیوانه را

هر زمان از گریه خوش تر گردد احوال دلم

سیل را بنگر که آبادی دهد ویرانه را

دل نمی‌بندم دگر بر التفات نیکوان

صید دام افتاده می‌داند فریب دانه را

صد دل خون گشته افزونست در هر موی او

بر سر زلف دو تا آهسته‌تر زن شانه را

دل به بزم خاص هم فارغ ز درد رشک نیست

زان که او فرقی نمی‌داند ز کس بیگانه را

با صد افسون بعد عمری کآرمش همراه خویش

کرده‌ام گم ز اشتیاق وصل راه خانه را

خلوت دل را حریم وصل جانان دان (سحاب)

نه چو زاهد کعبه یا چون برهمن بتخانه را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵ماند آخر حسرت دیدار او در دل مرا
  2. شمارهٔ ۲۶گر سر انکار قتل چون منی دارد زننگ
  3. شمارهٔ ۲۷گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان را
  4. شمارهٔ ۲۸صحبت اغیار داد ره به دلش کینه را
  5. شمارهٔ ۲۹تا این دل دیوانه بود عاقلهٔ ما
  6. شمارهٔ ۳۰ساقیا تا کی غم دوران گدازد تن مرا؟
  7. شمارهٔ ۳۱سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرا
  8. شمارهٔ ۳۲گردون مباد آن که بیایی به خواب ما
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.