پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶

اگر این روزگار و این زمانه است

به عالم قصهٔ راحت فسانه است

به من دارد گمان نیم‌جانی

به قاصد مژدهٔ وصلم بهانه است

به کنج دام او جایی که هرگز

نمی‌آید به یادم آشیانه است

دل خلقی از آن زلف پریشان

پریشان همچو زلف او ز شانه است

نگردد صید صیادی دل من

مگر کز زلف و خالش دام و دانه است

نه هر دل واقف از اسرار عشق است

نه این دُر هر صدف را در میانه است

چو بشکافی درون صد صدف را

یکی را در میان دری یگانه است

زبانی نیست تا رازم کند فاش

ولی ز آه درونم صد زبانه است

در این ره کی رسد بارم به منزل

که راه عشق راهی بیکرانه است

(سحاب) از چشمهٔ حیوان خضر را

مرا ز آن لب حیات جاودانه است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸چون خیال او ز جان مهجور نیست
  2. شمارهٔ ۵۹فغان زاغ درین باغ با هزار یکی است
  3. شمارهٔ ۶۰سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست
  4. شمارهٔ ۶۱به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت
  5. شمارهٔ ۶۲آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست
  6. شمارهٔ ۶۳مدار امید وفا از دلی که کین دانست
  7. شمارهٔ ۶۴مدعی بی تو در بلای من است
  8. شمارهٔ ۶۵جز دام توام شکر که جای دگری نیست
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.