پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۳

تا سازم آشنایت نا آشنا نگارا

بیگانه کردم از خویش یاران آشنا را

با آنکه جز صبا نیست پیکی ز من به کویش

خواهم که ره نباشد در کوی او صبا را

چون من کسی گذارد سر بر خط غلامیش

بیرون چرا نهد کس از حد خویش پا را؟

از نو چه خواهد آرد کس را به دام عشقش

با عاشقان دیرین کمتر کند جفا را

با جور آن جفاجو چندان نکرده‌ام خو

کآرم به خاطر از او اندیشهٔ وفا را

دردم بلای هجران درمان وصال جانان

دردا که نیست درمان این درد بی دوا را

گفتم که: گویم امشب تنها به او غم دل

بی مدعی نیاید چون یافت مدعا را

از رخ به خلق بنمود آثار صنع معبود

وز خویش کرد خوشنود هم خلق و هم خدا را

اکنون (سحاب) کآنجا ره یافتند اغیار

شادم از این که ره نیست در کوی دوست ما را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵یاد بی تابی روز وصل یار آمد مرا
  2. شمارهٔ ۶شعله‌ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را
  3. شمارهٔ ۷ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را
  4. شمارهٔ ۸دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شب‌ها
  5. شمارهٔ ۹سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا
  6. شمارهٔ ۱۰نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب اما
  7. شمارهٔ ۱۱چون جرم گنه وفاست ما را
  8. شمارهٔ ۱۲دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ما
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.