پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

خواهم که کسم با خبر از راز نباشد

گر اشک من و عشق تو غماز نباشد

گفتی که پشیمان شدم از کشتن عشاق

مسکین من اگر این سخن از ناز نباشد

پیراهن عشق کس از آغاز نکردند

گر عشق بد انجام خوش آغاز نباشد

بی او سحری نیست که با مرغ سحر گاه

مرغ دلم از ناله هم آواز نباشد

چون هیچکسم نیست شریک غمت ای کاش

در عشق توام نیز کس انباز نباشد

با سنگ جفای تو خوشم ورنه بهانه است

کز بام توام قوت پرواز نباشد

روزی که کشد خنجر کین بر همه ترسم

در فکر من آن دلبر طناز نباشد

باشد در غمهای جهان باز برویم

روزی که در دیر مغان باز نباشد

یکدم بنشین پیش (سحاب) ای سگ کویش

گر در خور او این همه اعزاز نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶یکی است بیتو گرم زهر در گلو ریزند
  2. شمارهٔ ۱۴۷ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند
  3. شمارهٔ ۱۴۸دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد
  4. شمارهٔ ۱۴۹ما و رقیب را دل نا شاد و شاد داد
  5. شمارهٔ ۱۵۰اگر زین پیش بر دستم دلی بود
  6. شمارهٔ ۱۵۱مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد
  7. شمارهٔ ۱۵۲مرا مشکل گشا تا دل نباشد
  8. شمارهٔ ۱۵۳سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.