پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

ما و رقیب را دل نا شاد و شاد داد

گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد

آنکس که کرد قسمت رنج جهان مرا

چندان که بود حوصله کم غم زیاد داد

زخمت نشد نصیب دل نا مراد من

تا اختر خجسته کرا این مراد داد

هر کس نبود معتقد عفو ایزدی

گوشی به پند زاهد سست اعتقاد داد

الفت دل ترا نتوان داد با وفا

اضداد را بهم نتوان اتحاد داد

نه داد من نداد همین پادشاه من

شاهی به ملک حسن نیاید که داد، داد

آگه نیم که بی تو چه بگذشت بر سرم

خاکی غم فراق تو دانم به باد داد

کوتاه کردی از در میخانه پای من

آی آسمان ز دست جفای تو، داد، داد

آن روز راحت دو جهانم زیاد برد

گردون که مهر روی بتانم به یاد داد

یک دم گدائی در دیر مغان (سحاب)

کی میتوان به مملکت کیقباد داد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد
  2. شمارهٔ ۱۵۲مرا مشکل گشا تا دل نباشد
  3. شمارهٔ ۱۵۳سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
  4. شمارهٔ ۱۵۴بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد
  5. شمارهٔ ۱۵۵ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟
  6. شمارهٔ ۱۵۶نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد
  7. شمارهٔ ۱۵۷دانی چه بود عمر گران مایه دمی چند
  8. شمارهٔ ۱۵۸اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شود
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.