پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد

حال دل بیتو توان یافت که چون خواهد شد

خط او سرزد و اکنون بسر کوی ویم

اعتباریست که هر روز فزون خواهد شد

شوق آن زلف چو زنجیر که من می بینم

میل خلقی همه آخر به جنون خواهد شد

تا سر زلف دلاویز تو را هست سکون

کی علاج دل بی صبر و سکون خواهد شد

وقتی این جان ز تن خسته برون خواهد رفت

دلبرم با خبر از حال درون خواهد شد

حسن او را شده هنگام زوال و به (سحاب)

گر نشد مایل ازین پیش کنون خواهد شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰اگر زین پیش بر دستم دلی بود
  2. شمارهٔ ۱۵۱مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد
  3. شمارهٔ ۱۵۲مرا مشکل گشا تا دل نباشد
  4. شمارهٔ ۱۵۳سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
  5. شمارهٔ ۱۵۴بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد
  6. شمارهٔ ۱۵۵ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟
  7. شمارهٔ ۱۵۶نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد
  8. شمارهٔ ۱۵۷دانی چه بود عمر گران مایه دمی چند
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.