پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد

گرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد

بارها کردیم ساز می کشی از باده هم

چاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد

شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار

ساقی محفل که می در جام نتوانست کرد

چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفت

خویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد

در تمام عمر چندان نا امید از وصل بود

دل که هرگز این خیال خام نتوانست کرد

حسن روی نیکوان از بسکه آغازش خوشست

ترک آن ز اندیشهٔ انجام نتوانست کرد

گرچه ماندم چند روزی زنده در هجران (سحاب)

لیکن آن را زندگانی نام نتوانست کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
  2. شمارهٔ ۱۵۴بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد
  3. شمارهٔ ۱۵۵ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟
  4. شمارهٔ ۱۵۶نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد
  5. شمارهٔ ۱۵۷دانی چه بود عمر گران مایه دمی چند
  6. شمارهٔ ۱۵۸اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شود
  7. شمارهٔ ۱۵۹عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد
  8. شمارهٔ ۱۶۰اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.