پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۸

که با آن شاه خوبان شمه‌ای از حال من گوید

به ماه مصر حال ساکن بیت‌الحزن گوید

ز بس گوید حدیث غیر اگر حرفی به من گوید

نمی‌خواهم که آن شیرین‌زبان با من سخن گوید

به من هرگه رسد ز آن پیش کآرم شکوه‌ای بر لب

سخن‌هایی که باید من بگویم او به من گوید

نگویم تا به آن نامهربان راز دل خود را

همان ناگفته در هر محفل و هر انجمن گوید

به سوی دام مرغان چمن بی‌خود روند از بس

ز من وصف گرفتاری به مرغان چمن گوید

رود نام بت و افسانهٔ بتخانه از یادش

ز وصف آن بت ار کس شمه‌ای با برهمن گوید

(سحاب) آن لعل لب و آن در دندان را ستم باشد

که لعل بدخشان خواند و در عدن گوید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۰آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود
  2. شمارهٔ ۱۲۱هر زمان دامن به خون بی‌گناهی تر کند
  3. شمارهٔ ۱۲۲دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
  4. شمارهٔ ۱۲۳دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود
  5. شمارهٔ ۱۲۴با من فلک هزار جفا هر زمان کند
  6. شمارهٔ ۱۲۵نثارت جان کنم گر زر نباشد
  7. شمارهٔ ۱۲۶چو زلف بر مه رویش نقاب می‌گردد
  8. شمارهٔ ۱۲۷سکندر آگهیش گرز لعل جانان بود
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.