پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۳

دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود

اجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود

همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین

که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود

عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم

که خود دادم بدست او عنان اختیار خود

مپرس از من چه نامی و زکجائی رفت ای همدم

مرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود

ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شب

کز آن آتش مگر روشن کنم شب‌های تار خود

ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنون

هم او در کار خود درمانده و هم من به کار خود

به خود بس مژدهٔ وصل از زبانش دادم و نامد

(سحاب) او شرمسار من شد و من شرمسار خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۵نثارت جان کنم گر زر نباشد
  2. شمارهٔ ۱۲۶چو زلف بر مه رویش نقاب می‌گردد
  3. شمارهٔ ۱۲۷سکندر آگهیش گرز لعل جانان بود
  4. شمارهٔ ۱۲۸تا زحال دل من دلبر من غافل بود
  5. شمارهٔ ۱۲۹چون من هر کس که از جان سیر باشد
  6. شمارهٔ ۱۳۰دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد
  7. شمارهٔ ۱۳۱هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود
  8. شمارهٔ ۱۳۲امیدواری من در جهان وصال تو باشد
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.