پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴

گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کرد

آری چو یکی بوسه توان داد توان کرد

دیگر نکنم فکر دل خویش که چندان

ویران نشد این خانه که آباد توان کرد

یک بار در آن بزم مرا راه توان داد

ور ره نتوان داد زمن یاد توان کرد

باید چو شب هجر توام روز وصالی

تا با تو ز خویت گله بنیاد توان کرد

در باغ ز گلچین نکشیدیم جفایی

کاکنون به قفس شکوه ز صیاد توان کرد

با قصه ی محرومی من زان لب شیرین

کی گوش به افسانه ی فرهاد توان کرد

گیرم که در آن کو بودم قوت فریاد

فریاد رسی نیست که فریاد توان کرد

صید دلم آسان نتوان کرد گرفتار

ور زانکه توان مشکلش آزاد توان کرد

اندیشه (سحاب) ارز خدا باشد و رحمی

با خلق کجا این همه بیداد توان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۶ساقی بیار باده که ایام دی رسید
  2. شمارهٔ ۱۱۷هر آن خصمی که با من آسمان کرد
  3. شمارهٔ ۱۱۸که با آن شاه خوبان شمه‌ای از حال من گوید
  4. شمارهٔ ۱۱۹نیند طالب می عاشقان که خوردستند
  5. شمارهٔ ۱۲۰آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود
  6. شمارهٔ ۱۲۱هر زمان دامن به خون بی‌گناهی تر کند
  7. شمارهٔ ۱۲۲دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
  8. شمارهٔ ۱۲۳دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.