پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳

دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد

رسم انصاف در اقلیم نکوئی نبود

خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد

شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب

بی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد

یک شکستم به پر از سنگ جفایش نرسد

گر نه شوق شکن طرف کلاهش باشد

گر نباشد بگل گلشن حسن تو دوام

شاد از اینم که دوامی به گیاهش باشد

نبود غیر در میکده جائی که کسی

ایمن از فتنه دوران به پناهش باشد

مردم از حسرت دیدار و در آن راه هنوز

دیده ی حسرت من باز به راهش باشد

بکشد همچو فلک دست ز آزار (سحاب)

گرچه او در حذر از شعله ی آهش باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۵زروی لطف اگر یار در کنار نشیند
  2. شمارهٔ ۱۱۶ساقی بیار باده که ایام دی رسید
  3. شمارهٔ ۱۱۷هر آن خصمی که با من آسمان کرد
  4. شمارهٔ ۱۱۸که با آن شاه خوبان شمه‌ای از حال من گوید
  5. شمارهٔ ۱۱۹نیند طالب می عاشقان که خوردستند
  6. شمارهٔ ۱۲۰آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود
  7. شمارهٔ ۱۲۱هر زمان دامن به خون بی‌گناهی تر کند
  8. شمارهٔ ۱۲۲دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.