پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۵

فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخ

بجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ

کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیم

چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ

چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند

گرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ

به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگ

غم بتان که نگنجد در این جهان فراخ

وفا کجا و دل ترک ما که پنجه ی او

بخون خلق بود همچو دشنه ی سلاخ

(سحاب) اگر چه دو روزیست عهد دولت گل

ببین چگونه زند تکیه بر اریکه ی شاخ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷نگیرد تا دلت در دل دری چند
  2. شمارهٔ ۱۰۸هر گل که پس از مردنم از خاک بر آمد
  3. شمارهٔ ۱۰۹اگر کام من سال و ماهی برآید
  4. شمارهٔ ۱۱۰با چشم تر هر جا روم کآن سرو بالا بگذرد
  5. شمارهٔ ۱۱۱گر یار بحالم نظری داشته باشد
  6. شمارهٔ ۱۱۲میل رفتن گر از آن گوشهٔ بامم باشد
  7. شمارهٔ ۱۱۳دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد
  8. شمارهٔ ۱۱۴گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کرد
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.