پرش به محتوای اصلی
صغیر اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۶

سر و جان داده گدای در میخانه شدیم

رایگان لایق این منصب شاهانه شدیم

یار در خانهٔ دل بود و نمی‌دانستیم

شکرُ لله که کنون محرم این خانه شدیم

عجبی نیست که بیگانه شویم از همه خلق

ما که از خویش به‌سودای تو بیگانه شدیم

سنگ طفلان به‌سر خویش خریدیم آنروز

کز غم زلف چو زنجیر تو دیوانه شدیم

یافت چون گنج غمت جای بدل ز ابر مژه

آنقدر سیل فرو ریخت که ویرانه شدیم

منعما ناز فرما ز زر و سیم که ما

در ازل مخزن آن گوهر یکدانه شدیم

هر که را می‌نگرم مست و خراب است صغیر

ما در این شهر به مستی ز چه افسانه شدیم‌؟!

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۸جز رخ دلستان نمی‌بینم
  2. شمارهٔ ۳۰۹دربند زلف یار چو شد مبتلا دلم
  3. شمارهٔ ۳۱۰به هر چه می‌نگرم حسن یار می‌بینم
  4. شمارهٔ ۳۱۱همیشه موی تو در پیچ و تاب می‌بینم
  5. شمارهٔ ۳۱۲تا دل به مهر آن بت عیار بسته‌ام
  6. شمارهٔ ۳۱۳ای قبلهٔ جان ما چو بکوی تو رسیدیم
  7. شمارهٔ ۳۱۴چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنم
  8. شمارهٔ ۳۱۵بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزم
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی صغیر اصفهانی

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.