پرش به محتوای اصلی
صغیر اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۸

دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد

هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد

میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولی

رشتهٔ زلف تو از دست رها نتوان کرد

تا دل جام نشد خون به لبانت نرسید

از تو بیخون جگر کام روا نتوان کرد

از فلک راستی و از دل من صبر و قرار

وز نکویان طمع مهر و وفا نتوان کرد

به ره کعبه ز پا رو به ره عشق ز سر

زان که طی مرحلهٔ عشق به پا نتوان کرد

در حقیقت چو ببینی دل و دلدار یکیست

آری از یکدگر این هر دو جدا نتوان کرد

این من و ما که تو بینی همه باشد ز فراق

ورنه در وصل حدیث از من و ما نتوان کرد

منعم از می مکن ای شیخ که با پیر مغان

کرده‌ام عهدی و آن عهد خطا نتوان کرد

اشک مظلوم کند خانهٔ ظالم ویران

در ره سیل بلی خانه بنا نتوان کرد

ای چراغ‌ امل افروخته غافل ز اجل

شمع روشن به ره باد صبا نتوان کرد

در صفا سعی نما تا به مقامی برسی

قرب حق درک جز از راه صفا نتوان کرد

غم عالم همه گر قسمت ما گشت صغیر

چه توان کرد که تغییر قضا نتوان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۰ندهی کام مرا از لب خندان تا چند
  2. شمارهٔ ۲۵۱هر صاحب نامی دمی آرام ندارد
  3. شمارهٔ ۲۵۲دل نیست هر آندل که دلارام ندارد
  4. شمارهٔ ۲۵۳ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کرد
  5. شمارهٔ ۲۵۴کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زد
  6. شمارهٔ ۲۵۵اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدند
  7. شمارهٔ ۲۵۶دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کرد
  8. شمارهٔ ۲۵۷شاه اورنگ نشین فکر جهانی دارد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی صغیر اصفهانی

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.