پرش به محتوای اصلی
صفایی جندقی صفایی جندقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

چو ترک چشم تو ز ابروی خود کمان گیرد

بگو به تیر نخستین مرا نشان گیرد

فریب عشق به حرب بتی کشید مرا

که از رخش سپر از قامتش سنان گیرد

سپاه شاه که شهری به چار مه نگرفت

نظام ماه من از یک نگه جهان گیرد

ز داغ آن مه محمل نشین بترس و بپای

مباد ز آه من آتش به کاروان گیرد

دو اسبه در پی دل می روم رکاب گشای

کجاست مرد رهی تا مرا عنان گیرد

گران فروش مخوانش که باشد ارزان باز

اگر بهای نگاهی هزار جان گیرد

دو نیم رشحه زلال لبت عجب که یکی

چهار نهر جنان در ازای آن گیرد

هر آنکه اهل نظر شد ز صحبت تو دمی

نمی دهد که عوض عیش جاودان گیرد

پس از وقوف به خاک درت کمال خطاست

به عهد بلبل اگر راه گلستان گیرد

بهارت از خطر صرصر ایمن است بلی

سپاه غمزه سر راه بر خزان گیرد

صفایی از در جانان به در نخواهد شد

ور این قبول ندارد مرا ضمان گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸دل ازجراحت تیغم نه آن قدر سوزد
  2. شمارهٔ ۱۵۹تیر عشق تو بهر دل نرسد
  3. شمارهٔ ۱۶۰بی تکلف دل ندارد هر که دلدارش نباشد
  4. شمارهٔ ۱۶۱کس را چه تمنا که خریدار تو باشد
  5. شمارهٔ ۱۶۲آن را که دو صد چشم بر انعام تو باشد
  6. شمارهٔ ۱۶۳غم نیست دلی را که در او جای تو باشد
  7. شمارهٔ ۱۶۴خیال هر دو جهان هرچه جز هوای تو باشد
  8. شمارهٔ ۱۶۵دوش از غم تو ما را دانی چگونه سر شد
همه‌ی غزلیات ←

صفایی جندقی درباره‌ی صفایی جندقی

یرزا احمد جندقى متخلص به «صفایی» دومین فرزند یغماى جندقى است که در سال ۱۲۳۶ ه.ق درخور، مرکز منطقهٔ جندق و بیابانک به دنیا آمد. مادر او هما سلطان از اهالى کاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى (مجتهد مشهور شیعى) دومین همسر یغماى جندقى است. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص ملا احمد نراقی که تخلص «صفایی» داشت «احمد» و «صفایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.