پرش به محتوای اصلی
رضی‌الدین آرتیمانی رضی‌الدین آرتیمانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶

مرا در دل غم جانانه‌ای هست

درون کعبه‌ام بتخانه‌ای هست

ز لب مهر خموشی بر ندارم

که در زنجیر من دیوانه‌ای هست

خراباتم ز مسجد خوشتر آید

که آنجا نالهٔ مستانه‌ای هست

نمیدانم اگر نار است اگر نور

همی دانم که آتش خانه‌ای هست

درخشان اختری شو گیتی افروز

و گر نه شمع در هر خانه‌ای هست

رضی گویی کجٰا آرام داری

کهن ویرانه، ماتم خانه‌ای هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸شورت در سر خمار نگذاشت
  2. غزل شمارهٔ ۱۹تا از بر چشم آن جوان رفت
  3. غزل شمارهٔ ۲۰کنم از شام تا سحر فریاد
  4. غزل شمارهٔ ۲۱غم عشق تو ای حور پریزاد
  5. غزل شمارهٔ ۲۲یقین ما به خیال و گمان نمی‌گردد
  6. غزل شمارهٔ ۲۳کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد
  7. غزل شمارهٔ ۲۴سرم سودا دلم پروا ندارد
  8. غزل شمارهٔ ۲۵روی تو که رنگ از رخ گلهای چمن برد
همه‌ی غزلیات ←

رضی‌الدین آرتیمانی درباره‌ی رضی‌الدین آرتیمانی

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.