پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد اول

حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ ندیده‌ام

ادامه‌ی غزلها - جلد اول

  1. زندان خاکبا دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌ام
  2. آتش خاموشنه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
  3. طوفان حادثاتاین سوز سینه شمع شبستان نداشته است
  4. داغ تنهاییآن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
  5. نیلوفرنه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیده‌ام
  6. رسوای دلهمچو نی می‌نالم از سودای دل
  7. غرق تمنای توامدر پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم
  8. دِلِ زاری که من دارمنداند رسم یاری بی‌وفا یاری که من دارم
همه‌ی غزلها - جلد اول ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.