پرش به محتوای اصلی
رفیق اصفهانی رفیق اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۸

گر بهای می ستاند خرقه پیر می‌فروش

خرقه را بفروش [و] در پیرانه‌سر جامی بنوش

از پی ترک سماع و منع می ای محتسب

هر نفس مخروش چون نی هر زمان چون خم مجوش

من نه آن رندم که تا جان در بدن دارم دمی

ساغر صهبا نهم از کف سبوی می ز دوش

بی‌تو روز و شب دل و جانم نیاساید دمی

صبح تا شام از فغان و شام تا صبح از خروش

بازگرد ای مایهٔ تسکین که تا رفتی تو رفت

از تن من تاب و طاقت وز دل من صبر و هوش

دل شود در بر تپان آید چو رخسارت به چشم

جان رود از تن برون آید چو گفتارت به گوش

پیش یار نکته‌دان از عرض حال خود رفیق

با زبان بی‌زبانی باش گویا و خموش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۰ای همه جای تو خوش ای همه اعضای تو خوش
  2. شمارهٔ ۱۷۱دل هر کس به کاری خوش من و عشق نگاری خوش
  3. شمارهٔ ۱۷۲مهی دارم ندیده کس مثالش
  4. شمارهٔ ۱۷۳اگر روزی دهم صد بار جان نادیده دیدارش
  5. شمارهٔ ۱۷۴دلارامی که غافل نیستم یک لحظه از یادش
  6. شمارهٔ ۱۷۵به صورت ماه را گفتم شبی چون روی نیکویش
  7. شمارهٔ ۱۷۶ترا یک بار اگر گیرم در آغوش
  8. شمارهٔ ۱۷۷منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درش
همه‌ی غزلیات ←

رفیق اصفهانی درباره‌ی رفیق اصفهانی

محمدحسین معروف به ملا حسین اصفهانی متخلص به رفیق در سال ۱۱۵۰ هجری قمری در اصفهان زاده شد. پدرش سبزی‌فروش بود. وی در اصفهان تحصیلات خود را آغاز نمود و در ادبیات برجسته شد. او در انجمن ادبی مشتاق اصفهانی شرکت داشت و از شاگردان او بود. وی در سال ۱۲۱۲ هجری قمری در اصفهان درگذشت و در نجف به خاک سپرده شد. نظمی تبریزی ماده ت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.