پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۰

دلی دارم که می جوشد ز هر مو چشمهٔ خونش

نه آن خونی که بتوان از گرستن داد بیرونش

به افسون می کند آلوده درد عافیت بخشم

بیا ای مرگ و آزادی ببخش از ننگ افسونش

ز گلگون کی نهد منت به دوش کوهکن شیرین

که ساق عرش غیرت می برد بر پای گلگونش

اگر در جلوه گاه حسن آید عشق بی پرده

شود معلوم بر لیلی، که لیلی بود مجنونش

نمی دانم چه امیدم به آن لب هاست، می دانم

که دارد خنده بر امید من، لب های میگونش

به تیر غمزه اش نازم که صد جا بشکند در دل

به دست معجز عیسی اگر آرند بیرونش

چنان حسن قبولی در ملامت نیست عرفی را

که هر ساعت در آغوش آورد بیدادگر دونش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۲صنم می‌گوی و در بتخانه می‌رقص
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۳فصل بهار است و شُکر نسیم بهار فرض
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۴گر بگویم ز نظر یار نهان است، غلط
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۵اگر تو خنده کنی از گل و شراب چه حظ
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۶باز این منم به صد دل خشنود در سماع
  6. غزل شمارهٔ ۴۱۷چنین که آمده منظور لطف شاه چراغ
  7. غزل شمارهٔ ۴۱۸باز به میدان ما، فوج بلا بسته صف
  8. غزل شمارهٔ ۴۱۹غم می‌گزد لب من، من می‌گزم لب عشق
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.