پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۴

تا برده‌ام به مدرسهٔ عشق رخت خویش

دارم وظیفه از جگر لخت‌لخت خویش

مخمور خامشی‌ام، فراموش کرده‌ایم

هم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش

شاهی که ظلم را به میانجی عنان دهد

تیغ عدوی ملک رساند به تخت خویش

مهلت مجو که بیشتر از عهد غنچگی

گل باز بسته بود ز شاخ درخت خویش

گر دولت این بود که به درویش داده‌اند

باید گریستن، جم و کی را، به تخت خویش

عرفی هنوز مدحت دون‌همتان مکن

توفان چو تند شد تو مینداز رخت خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹۶شهید او که بود آب و رنگ یاقوتش
  2. غزل شمارهٔ ۳۹۷دوش در صومعه آمد صنم باده فروش
  3. غزل شمارهٔ ۳۹۸تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
  4. غزل شمارهٔ ۳۹۹درمانده ام به صحبت امید و بیم خویش
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۰بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۱از یاد برده ام روش مهر و کین خویش
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۲جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش
  8. غزل شمارهٔ ۴۰۳هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.