پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۸

تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش

بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش

شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر

گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش

بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است

که فسرده است لب طفل ملامت گر خویش

عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوخت

زان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش

بس که پروانه بود شعله طلب نزدیک است

که شود آتش و خود شعله زند در پر خویش

بعد مردن ببر ای باد به جایی خاکم

که فشانند مصیبت زدگان بر سر خویش

عرفی از ناصح اگر منفعلم باری شکر

که خجل نیستم از روی غم دلبر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰۰بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
  2. غزل شمارهٔ ۴۰۱از یاد برده ام روش مهر و کین خویش
  3. غزل شمارهٔ ۴۰۲جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش
  4. غزل شمارهٔ ۴۰۳هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۴گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویش
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۵در دل شکنی آفت صرف است نگاهش
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۶رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
  8. غزل شمارهٔ ۴۰۷از بس که بود جان، دم رفتن نگرانش
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.