پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۱۷

هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم

که اگر سوزن با ما بود آن در بازیم

در وفا تا بتوانیم چه تقصیر کنیم

با تو ما را به دل آن است که جان در بازیم

جانِ جانی تو اگر جان نبود جانان هست

اصلِ سرمایه توی سود و زیان در بازیم

چون که پیدات نهان است و نهانت پیدا

شرط آن است که پیدا و نهان در بازیم

و الله ار کون و مکان بی تو پشیزی ارزد

هستیِ ما چه زند کون و مکان در بازیم

از تو ما را به بهشتی نتوان قانع شد

گل ستانی چه بود هر دو جهان در بازیم

کفر و دین هر دو به یک جو چو تو با ما باشی

هر چه غیرِ تو بود با تو روان در بازیم

بی‌تو خود سایه‌ی طوبا تفِ دورخ باشد

با تو فردوس ببخشیم و جنان در بازیم

ناز بس گر سخن این است و نزاری ماییم

دل به دیوانگی و سر به زبان در بازیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۹ما که شنگولیانِ خوش باشیم
  2. شمارهٔ ۹۲۰ما که دیوانگانِ مدهوشیم
  3. شمارهٔ ۹۲۱عیش ما داریم کز شادی و شیون فارغیم
  4. شمارهٔ ۹۲۲می‌روی ای در دلِ تنگم مقیم
  5. شمارهٔ ۹۲۳ما که مستانِ الستیم چنان مستانیم
  6. شمارهٔ ۹۲۴آخر بمردم از غمت ای زندگانیم
  7. شمارهٔ ۹۲۵وقتِ آن آمد که بر غندان زنیم
  8. شمارهٔ ۹۲۶یار با ما هر چه گوید آن کنیم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.