پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۲۴

آخر بمردم از غمت ای زندگانیم

دریاب اگر نه درد و دریغا جوانیم

هیچ از خدا نترسی و رحمت نمی‌کنی

بر عاجزی و بی‌کسی و ناتوانیم

هرگز نهایتی نکند سر گرانیت

هرگز به غایتی نرسد مهربانیم

سر برنگیرم از پسِ در گرز پیشِ خود

هم‌چون سگ از مقابلِ مسجد برانیم

خوش خوش بسوختم چو سپند آر چه روز و شب

با آبِ دیده بر سرِ آتش نشانیم

می‌سوزیم بر آتشِ هجران روا مدار

یک ره به خویشتن برسان گر توانیم

ترسم که در فراقِ تو ناگه اجل رسد

بازآیی و زِ خلق نیابی نشانیم

یا سعی کن که پیشِ اجل بازیابمت

یا جهد کن کزین همه غم وا رهانیم

تا کی به جان رسم زِ تو آخر نزاریا

روزی بود مگر که به جانان رسانیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۲۶یار با ما هر چه گوید آن کنیم
  2. شمارهٔ ۹۲۷چنان آرزومندِ دیدارِ اویم
  3. شمارهٔ ۹۲۸به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم
  4. شمارهٔ ۹۲۹دل گم کرده‌ی خود را ز کجا می‌جویم
  5. شمارهٔ ۹۳۰ای خاک درِ تو آب رویم
  6. شمارهٔ ۹۳۱در کویِ دوست گر چه نه مردانه می‌رویم
  7. شمارهٔ ۹۳۲بیا تا کژ نشینم راست گویم
  8. شمارهٔ ۹۳۳ما گر چه ز خدمتت جداییم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.