پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۱۲

ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیم

با حور نشستیم و به فردوس رسیدیم

زان می که حلال است چنان مست ببودیم

کز هرچه حلال است و حرام است بریدیم

مستان الستیم ولی نفی گمان را

با خلق نمودیم که بی خود زنبیدیم

آب خضر اینجاست که ماییم ولی چشم

باریک نظر بود سر چشمه ندیدم

اول به دم اهل علو غره نبودیم

صوری به جهان در زسر جهل دمیدیم

دیگر به ورع جامه ی طامات ندوزیم

یک رنگ ببودیم و دوتایی بدریدیم

تو خود منه ای خواجه که ما هم چو گروهه

با آخر سررشته ی خود باز دویدیم

آن بار کژی بود که بی فایده عمری

از عقل به تنبیه و ستم می طلبیدیم

دیوانه ببودیم نزاری و محال است

امید به هشیاری آن می که چشیدیم

گر فایده ی دیگرت از عشق نباشد

آخر نه بدین واسطه از خود برهیدیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۴تا دُردیِ درد او چشیدیم
  2. شمارهٔ ۹۱۵ما متقیان توبه کاریم
  3. شمارهٔ ۹۱۶هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم
  4. شمارهٔ ۹۱۷هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم
  5. شمارهٔ ۹۱۸مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیم
  6. شمارهٔ ۹۱۹ما که شنگولیانِ خوش باشیم
  7. شمارهٔ ۹۲۰ما که دیوانگانِ مدهوشیم
  8. شمارهٔ ۹۲۱عیش ما داریم کز شادی و شیون فارغیم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.