پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۸۷

منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم

نه خیال است همانا که چنان می بینم

هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرم

نقش سودای تو بر صورت جان می بینم

تو مپندار که آن روی ز چشمم برود

بل که در هر چه نگه می کنم آن می بینم

جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتن

تا گلستان تو بر سرو روان می بینم

وگر از دست رقیبت که سرش کوفته باد

آشکارا نتوان دید نهان می بینم

بی تو گر روشنی از چشم نزاری برود

سهل باشد که به چشم تو جهان می بینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۸۹من اگر مست خرابم چه کنم مست توام
  2. شمارهٔ ۸۹۰خراب کرده ی چشمان پر خمار توام
  3. شمارهٔ ۸۹۱من کی ام تا گویمت آنِ توام
  4. شمارهٔ ۸۹۲اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توام
  5. شمارهٔ ۸۹۳دلبرا شیفته ی قامت و بالای توام
  6. شمارهٔ ۸۹۴برون نمی رود از سر هوای روی توام
  7. شمارهٔ ۸۹۵مکن ملامت اگر شهر بند کوی توام
  8. شمارهٔ ۸۹۶خویش را با یاد جانان می دهم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.