پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۹۴

برون نمی رود از سر هوای روی توام

به روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام

همین که روی نمودی به من فغان برخاست

ز بند بندم و در بند بند موی توام

نه یاد می کنی از من نه باز می پرسی

بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام

اگر چه غرق شدم در محیط عشق هنوز

بدان که نقطه ی جان و تن است سوی توام

وگرچه بهتر از اینم چه کار می آید

ولیک عمر به سر شد به جست و جوی توام

عجب نبود که از زلف صولجان کردی

عجب ترست که سرگشته گرد کوی توام

رقیب گفت نزاری مکن فضولی بیش

تو دوستار فلانی و من عدوی توام

جواب گفتم آری تو باد می پیمای

من ار تو دشمنی ار دوست خاک پای توام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۹۶خویش را با یاد جانان می دهم
  2. شمارهٔ ۸۹۷فرو شده است به گل باز تا کمر پایم
  3. شمارهٔ ۸۹۸من از این عهده کی برون آیم
  4. شمارهٔ ۸۹۹چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایم
  5. شمارهٔ ۹۰۰ما چو از بَدْوِ ازل باده‌پرست آمده‌ایم
  6. شمارهٔ ۹۰۱ما ساغر الست به رغبت کشیده‌ایم
  7. شمارهٔ ۹۰۲پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم
  8. شمارهٔ ۹۰۳گر به قلّاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.