پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۰۲

پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم

جان را چو جانِ خویش به جان پروریده‌ایم

نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان

جزمی‌که ما به تجربه این جا رسیده‌ایم

از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو

رخت وقت به منزلِ اخوان کشیده‌ایم

از همّتِ بلند بر آورده‌ایم سر

از جیبِ سدره گرچه به قامت خمیده‌ایم

از موسی و عصاش قیاسی گرفته‌ایم

وز خضر و آبِ چشمه رموزی شنیده‌ایم

لیکن نمی‌توان که توانیم گفت باز

دانی چرا که محرمِ رازی ندیده‌ایم

هرگز قیاس ورای حجابِ به حق نشد

این پرده دیر شد که به هم بر دریده‌ایم

گرما به رایِ خویش رویم از قفایِ خویش

از خود چو کِرمِ پیله به خود بر تنیده‌ایم

مستِ الست آمده و مست می‌رویم

از جرعه یی کز اولِ مبدا چشیده‌ایم

دوش از ورایِ سدره سروشی به عقل گفت

مستانِ عشق را به جهان برگزیده‌ایم

تا رستخیز دبدبه ی عشق ما زند

صوری که بر زبانِ نزاری دمیده‌ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۰۴صبا بگوی به یارم که باز می‌آیم
  2. شمارهٔ ۹۰۵ما از آن جامِ الستی مستیم
  3. شمارهٔ ۹۰۶آن چه از توحیدِ مطلق یافتیم
  4. شمارهٔ ۹۰۷کار این است که از کارِ جهان آزادیم
  5. شمارهٔ ۹۰۸آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیم
  6. شمارهٔ ۹۰۹تا هوایِ هوایِ می کردیم
  7. شمارهٔ ۹۱۰بقایِ عمرِ تو بادا گزینه یارِ قدیم
  8. شمارهٔ ۹۱۱با تو دارم هرچه دارم از جدید و از قدیم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.