پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۰۸

آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیم

دردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم

باده خوردیم و نخوردیم غمِ دورِ فلک

بوسه دادیم به یک دیگر و دندان بردیم

روزگاری چو سکندر طلبیدیم و چو خضر

عاقبت ره به سرِ چشمه ی حیوان بردیم

در سراپرده ی حوران شبِ خلوت تا روز

نادر آن بود که بی زحمتِ رضوان بردیم

هر شب و روز که بی دوست سرآمد بر ما

زندگی بود که بر خویش به پایان بردیم

از دلِ گم شده هرگز خبری نشنیدیم

تا به امروز که پی با درِ جانان بردیم

سر و تیغ است نزاری به ارادت هیهات

مکن انکار که یک بارِ دگر جان بردیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۰بقایِ عمرِ تو بادا گزینه یارِ قدیم
  2. شمارهٔ ۹۱۱با تو دارم هرچه دارم از جدید و از قدیم
  3. شمارهٔ ۹۱۲ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیم
  4. شمارهٔ ۹۱۳دیر برآمد که روی یار ندیدیم
  5. شمارهٔ ۹۱۴تا دُردیِ درد او چشیدیم
  6. شمارهٔ ۹۱۵ما متقیان توبه کاریم
  7. شمارهٔ ۹۱۶هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم
  8. شمارهٔ ۹۱۷هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.