پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۲۲

بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردم

بی رویِ تو از دیده خونابه به در کردم

در چشمِ منی گویی بنشسته که پندارم

رویِ تو همی بینم در هر چه نظر کردم

هر جا که تهی کردم بر یادِ لبت جامی

از دیده دگر بارش پر خونِ جگر کردم

چون هیچ نماند از من اکنون ز که می ترسم

مجنون شده ام مجنون از عقل حذر کردم

از دستِ ملامت گر روی از تو نگردانم

گو تیر بزن حاسد کز سینه سپر کردم

تو خسروِ خوبانی من شیفته فرهادم

با هم چو تو شیرینی ابری شکر کردم

مقصود رضایِ تو نه وایۀ خود دارم

تا با تو در افتادم از خویش گذر کردم

از غمزۀ جادویت دینی دگر آوردم

وز طاقِ ابرویت محرابِ دگر کردم

در خفیه نزاری را گر راز همی گفتم

اکنون همه عالم را زین کار خبر کردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۲۴ز می توبه کردم ز مستی نکردم
  2. شمارهٔ ۸۲۵شبانِ تا به سحر گردِ شهر می گردم
  3. شمارهٔ ۸۲۶منم که قبلۀ جان با جمالت آوردم
  4. شمارهٔ ۸۲۷چندان که در سلوک ز خود پیش تر شدم
  5. شمارهٔ ۸۲۸مرا که از تو میسّر نمی شود یک دم
  6. شمارهٔ ۸۲۹شبانه دوش که تنها به کنج خود بودم
  7. شمارهٔ ۸۳۰من همان مستم و شوریده کز اوّل بودم
  8. شمارهٔ ۸۳۱یک شبی تا روز با تو خلوتی می بایدم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.