پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۳۱

یک شبی تا روز با تو خلوتی می بایدم

زین طرف میل است زان سو رغبتی می بایدم

رازها دارم که نتوان با کسی جز با تو گفت

تا به خدمت عرضه دارم فرصتی می بایدم

از تو می گویم که می باید مرا کی گفته ام

کز جهان آسایشی یا نعمتی می بایدم

هر بلایِ عشق می خواهم سلامت گو مباش

بر سپاهِ هجر لیکن قدرتی می بایدم

وعدۀ دیدار فرمودی و پیمانی برفت

لیک تا آن وقت صبر و طاقتی می بایدم

بر تو من باری یقینم هر چه فرمایی کنی

هیچ بر قول تو گفتم حجّتی می بایدم

زار می نالد نزاری بر درِ غفرانِ تو

گر گنه بر من بپوشی خلعتی می بایدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳۳هزار شکر که خود را امیدوار بدیدم
  2. شمارهٔ ۸۳۴اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
  3. شمارهٔ ۸۳۵چه سودا راه زد دوشم همانا از جنون دیدم
  4. شمارهٔ ۸۳۶روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدم
  5. شمارهٔ ۸۳۷ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدم
  6. شمارهٔ ۸۳۸اگر وصال میسّر شود دگر بارم
  7. شمارهٔ ۸۳۹اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارم
  8. شمارهٔ ۸۴۰بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.