پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۴۰

بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم

مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم

روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم

که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم

بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور

از بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم

گر به چشمان سیاه اند حواری مشهور

پس من این جا هم از آن چشم حواری دارم

طوبی از رشک شود زرد بدان سرسبزی

که برآید به چمن شاهدِ خوش رفتارم

ور میسّر شودم باز شبِ قدرِ وصال

لب نهم بر لب جانانه و جان بسپارم

بیش ازین نیست دگر طاقتِ هجرانِ تو ام

چند ازین بار کشم صبر نماند این بارم

هرچه از حادثۀ یار برون آید دل

دگر آهنگِ فضولی نکند پندارم

باز ناگاه کند تازه گلی درآبم

که از آن گل نتوانم که دگر سر خارم

آفت ِ جان نزاری دلِ محنت کشِ اوست

وین همه با دلِ او ساختن از ناچارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۴۲ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارم
  2. شمارهٔ ۸۴۳چرا چنین شب و روز انتظار می دارم
  3. شمارهٔ ۸۴۴در عشق تو از نوکِ قلم دود برآرم
  4. شمارهٔ ۸۴۵شب ها همه شب در انتظارم
  5. شمارهٔ ۸۴۶که می‌برد ز رفیقان به دوستان خبرم
  6. شمارهٔ ۸۴۷آخر ای راحت جان جور تو تا چند برم
  7. شمارهٔ ۸۴۸گر بنویسم که چون بی تو به سر می برم
  8. شمارهٔ ۸۴۹یاد باد آن شب که در بیت الحرم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.