پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۲

به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروش

به من ندای فقروا الی الله آمد دوش

که ای به چاه طبیعت چنان درافتاده

که تخت یوسف جان کرده ای چنین فرموش

چرا چنین به خیالات گشته ای مشغول

چرا چنین به محالات داده ای دل و هوش

بسوختند چو عودت هزار بار ای خام

بر آتش آخر از آن سوختن یکی بر جوش

تویی حجاب تو از پیش خویشتن برخیز

بکوش تا به در آیی ز بود خویش بکوش

نشسته بر سر گنجی نگاه دار از دزد

جمال شاهد و اسرار ما ز خلق بپوش

زبان چشم نگه دار تا غلط نکنی

ز عکس پرتو ما در مشور و در مخروش

اگرچه طاقت این می نیاورد دریا

ز دست ساقی ما جرعه جرعه می کن‌ نوش

همین که در نظر آییم چشم بر هم نِه

همین که در کلمات آمدیم بگشا گوش

نزاریا بشنو نکته ای اگر خواهی

که راز با تو بماند زبان گفت و خموش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۱۴بهشت است خمخانه می فروش
  2. شمارهٔ ۷۱۵آن موی بریده بر بنا گوش
  3. شمارهٔ ۷۱۶ای زلف تو تکیه کرده بر گوش
  4. شمارهٔ ۷۱۷تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش
  5. شمارهٔ ۷۱۸درد عشق است ای ملامت گر خموش
  6. شمارهٔ ۷۱۹خوش عالم عاقلان مدهوش
  7. شمارهٔ ۷۲۰دگر باره اگر بینم جمال عالم آرایش
  8. شمارهٔ ۷۲۱می در ده و دردِسر مده بیش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.