پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۸

درد عشق است ای ملامت گر خموش

نیست این بحری که بنشیند ز جوش

چاشنی کن گر نداری ذوقِ می

طالب دردی درآ و دُرد نوش

روز و شب جانت به جان می پرورد

بیش از این جرمی ندارد می فروش

ای که می گویی نصیحت کار بند

هرگز او خود در نمی آید به گوش

منزلی باشد که هوش آنجا بود

گو کدام است این نشانم ده به هوش

با که برگویم که زان حضرت به من

هر زمان پیغام می آرد سروش

راست می گفتم وگرنه از کجاست

در جهان افتاده چندینی خروش

هم نمی گویم که مردم گفته اند

سرّ سلطان تا توانی بازپوش

عقل با من گفت کای کوته نظر

بیش از این در کسب بدنامی مکوش

عشق می گوید فضولی می کند

گو نمی دانی زبان ما خموش

گر نزاری را نمی دانی که چیست

داغ او دارد ببین اینک دروش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲۰دگر باره اگر بینم جمال عالم آرایش
  2. شمارهٔ ۷۲۱می در ده و دردِسر مده بیش
  3. شمارهٔ ۷۲۲همه را شادی و مارا غم جانانه خویش
  4. شمارهٔ ۷۲۳منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش
  5. شمارهٔ ۷۲۴مردانه وار بر گذر از آرزوی خویش
  6. شمارهٔ ۷۲۵بیا که فصل ربیع است و وقت عیش و نشاط
  7. شمارهٔ ۷۲۶با دل در احتسابم و با دیده در نزاع
  8. شمارهٔ ۷۲۷بیا که می کند از مشرق آفتاب طلوع
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.