پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۷

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش

آن را که کند با تو شبی دست در آغوش

نقاش اگر این روی ببیند متحیر

چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش

برمردم دیوانه چه انکار که عاقل

تا در دهنت می‌نگرد می‌رود از هوش

سیم است نمی‌دانم اگر عاج کدام است

کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش

آخر چه بلایی و چه آشوب و چه آفت

شهری ز تو پر فتنه و شهری ز تو بر جوش

جور و ستم و حیفِ رقیب این‌همه سهل است

از یاد تو باید که نباشیم فراموش

یاران خبرم نیست ملامت مکنیدم

افتاده چو بینید چه پرسید ز مدهوش

با کس نتوان گفت که کشته است، که قاتل

مجروح بکرده‌ست و دهن بسته که مخروش

گویند که ایام گل و موسم نوروز

در خانه وبال است، به بستان رو و می نوش

خاطر به گلستان نکند میل که در شهر

دیوانه بکرده‌ست مرا سرو قبا پوش

جایی دگر از کوی دلارام نزاری

خوش‌تر نبود هرکه بگوید تو بمنیوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۱۹خوش عالم عاقلان مدهوش
  2. شمارهٔ ۷۲۰دگر باره اگر بینم جمال عالم آرایش
  3. شمارهٔ ۷۲۱می در ده و دردِسر مده بیش
  4. شمارهٔ ۷۲۲همه را شادی و مارا غم جانانه خویش
  5. شمارهٔ ۷۲۳منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش
  6. شمارهٔ ۷۲۴مردانه وار بر گذر از آرزوی خویش
  7. شمارهٔ ۷۲۵بیا که فصل ربیع است و وقت عیش و نشاط
  8. شمارهٔ ۷۲۶با دل در احتسابم و با دیده در نزاع
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.