پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۲۷

گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیر

نیست از کوی توام یک نفس ای دوست گزیر

میل هر چیز به اصل و مرا میل به تو

هم‌چنان است که آتش متعلق به اثیر

هرچه جز قامت تو گر همه اوج فلک است

راستی در نظر همّت من هست قصیر

این توان گفت که خورشید غلام رخ توست

در نکویی به تو چیزی نتوان کرد نظیر

گر به دامن کشی‌اش تربیتی فرمایی

هر شب از چرخ ببوسد قدمت بدر منیر

از سر زلف به عطّار صبا ده تاری

تا دماغ من بی‌مغز کند پر ز عبیر

ناف آهوی خَتن خشک شود در شکمش

گر به چین برگذرد باد ز کویت شب گیر

مرده از بوی عرق‌چین تو جان یابد باز

قرطهٔ یوسف یعقوب نکرد این تأثیر

هم ز جایی بود آشوب نزاری آری

بلبل شیفته بر هرزه نیاید به نفیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۹یار با ما امتحانی کرد باز
  2. شمارهٔ ۶۳۰بلای عشق تو ناگه ز در درآمد باز
  3. شمارهٔ ۶۳۱مرا چیزهایی نمودند باز
  4. شمارهٔ ۶۳۲آمد بهار و کرد جهان مشک‌بار باز
  5. شمارهٔ ۶۳۳ای دل تن و جان و عقل در باز
  6. شمارهٔ ۶۳۴چشمی که داشتم به امید وصال باز
  7. شمارهٔ ۶۳۵مرا که دست به روی خرد نهادم باز
  8. شمارهٔ ۶۳۶راز سر بسته اگر راست نمی‌گویم باز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.