پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۳

ای دل تن و جان و عقل در باز

گر پیش وصال می‌روی باز

خواهی که جمال شاه بینی

بر هم دوزی دو دیده چون باز

نی نی ز من ای دو دیده بشنو

این بربندی و آن کنی باز

خود این همه قصه چیست کلّی

هر چیز که آن جزوست در باز

چون موکب عاشقان روان شد

خود را به طفیل در ره انداز

سر بر قدم محققان نه

کردن ز مقربان برافراز

در مقدم دوست خاک شو تا

بر دیده نشاندت به اعزاز

به زین همه یک حدیث بشنو

ای از همه کاینات ممتاز

او باشی اگر تو خود نباشی

رو خانهٔ او ز خود بپرداز

عیبش مکنید اگر نزاری

از خلق نگه ندارد این راز

با سنگ اگر این حدیث گویند

ای سنگ‌دلان برآرد آواز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۵مرا که دست به روی خرد نهادم باز
  2. شمارهٔ ۶۳۶راز سر بسته اگر راست نمی‌گویم باز
  3. شمارهٔ ۶۳۷ما را به دام عشق درافکند دیده باز
  4. شمارهٔ ۶۳۸پردهٔ عشّاق ساخت بلبل شوریده باز
  5. شمارهٔ ۶۳۹این چه ننگ است که آوردی باز
  6. شمارهٔ ۶۴۰اگر چنان که تو دانی و من به خلوت راز
  7. شمارهٔ ۶۴۱گر خدا دولت و بختم دهد و عمر دراز
  8. شمارهٔ ۶۴۲کاروان بربست بار و ره دراز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.