پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۹

این چه ننگ است که آوردی باز

دست می‌گیر و ز پا می انداز

ننگ شد نام تو از بدعهدی

آشکارا مکن ای عاقل راز

بده انصاف و مکن بی‌دادی

ببُر از دشمن و با دوست بساز

که کند در غم تو این همه صبر

چون من از تو که کشد این همه ناز

تو و فارغ ز من و خوش در خواب

من و بیداری شب‌های دراز

تشنهٔ سوخته در ماه صیام

چون بود منتظر بانگ نماز

من همه شب مترصّد تا کی

بر در از حلقه برآید آواز

چه کنم چاره همین دارم و بس

من و درگاه خداوند و نیاز

بنده‌ای همچو نزاری دارد

ای اگر یار بود بنده نواز

زاریی دارد و نه زور و نه زر

گو درین بوته به زاری بگداز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۱گر خدا دولت و بختم دهد و عمر دراز
  2. شمارهٔ ۶۴۲کاروان بربست بار و ره دراز
  3. شمارهٔ ۶۴۳دوش یار آمد به بالینم فراز
  4. شمارهٔ ۶۴۴مگر یاری درافتد محرم راز
  5. شمارهٔ ۶۴۵شادی به روزگار شناسندگان راز
  6. شمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
  7. شمارهٔ ۶۴۷ز پندار خود رهبری بر مساز
  8. شمارهٔ ۶۴۸می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.