پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۴۴

مگر یاری درافتد محرم راز

که مرموزی توان گفتن بدو باز

ولی ترسم که گفتستند نتوان

به خورد صعوه دادن لقمهٔ باز

توانم آشنایی داد با دوست

گرم روزی دگر روزی شود باز

حدیث دوست هم با دوست گویم

که جز با او نیارم گفتن این راز

بباید ساختن با روزگارم

اگرچه روزگارم هست ناساز

بهشت این است و بس پس می‌برازد

اگر بر تخمهٔ آدم کنم ناز

من و روی تو دیدن الله الله

به رویت دیده آخر چون کنم باز

نیارم دیده در خورشید کردن

من و خیل خیالت در تک و تاز

ملامت گر برآرد بانگ تشنیع

اگر بیرون برم از پرده آواز

اگر مشرک نی‌ام در راه وحدت

کسی با دوست چون گیرم به انباز

قیامت می‌کند هر دم نزاری

به نقد الوقت تا انجام از آغاز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
  2. شمارهٔ ۶۴۷ز پندار خود رهبری بر مساز
  3. شمارهٔ ۶۴۸می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز
  4. شمارهٔ ۶۴۹پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رز
  5. شمارهٔ ۶۵۰اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
  6. شمارهٔ ۶۵۱امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوز
  7. شمارهٔ ۶۵۲نوبهارست و صبا عنبر بیز
  8. شمارهٔ ۶۵۳خوش وقت صبوحیان شب‌خیز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.