پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۴۳

دوش یار آمد به بالینم فراز

گفت ای خوش خفته شب‌های دراز

ای به خود مشغول چون رهبان به بت

گوییا ما را نخواهی دید باز

اعتبار از ما ز خود کن اعتبار

احتراز از ما ز خود کن احتراز

کشتی بی نوح را تدبیر چه

سر فرودادن به گرداب مجاز

دست در دامان نوح وقت زن

بگذر از طوفان به کشتی نیاز

همچو لنگر تا به گردن در گلی

بادبان عشق را کن سرفراز

نفس را در پای مالیدن چو خاک

شخص را چون روح پروردن به ناز

گر به پای جان توانی حج گذارد

هر سحر در کعبه بگذاری نماز

حرف حرص از صفحهٔ خاطر بشوی

تا نباشد حاجت خط جواز

ترک این‌ها کن نزاری قصه چیست

محو شو در دوست اینک مخ راز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۵شادی به روزگار شناسندگان راز
  2. شمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
  3. شمارهٔ ۶۴۷ز پندار خود رهبری بر مساز
  4. شمارهٔ ۶۴۸می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز
  5. شمارهٔ ۶۴۹پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رز
  6. شمارهٔ ۶۵۰اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
  7. شمارهٔ ۶۵۱امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوز
  8. شمارهٔ ۶۵۲نوبهارست و صبا عنبر بیز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.