پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۴۱

گر خدا دولت و بختم دهد و عمر دراز

دیده روشن کنم از خاک سر کوی تو باز

آستانت به تضرع ز خدا می‌خواهم

که نکرده ست کسی جز به نیاز این در باز

کس ندانم که در این ورطه مرا چاره کند

من و درگاه خداوند تعالی و نیاز

روی در روی تو می‌خواهم و کنجی همه عمر

بر همه خلق جهان کرده در انس فراز

من تعصب نکنم هرکه مرا عیب کند

قول بدگوی یقینم که محال است و مجاز

آتش سوخته از خام نپرسید آری

منکر عشق ندارد خبر از عالم راز

جگرم خون شد از اندیشهٔ بی هم‌نفسی

محرمی کو که بدو قصه توان کرد آغاز

بلبلان را بود آخر که بنالند به حال

من خود آن زهره ندارم که برآرم آواز

سر خود نیز همم نیست که از سایهٔ خود

هستم از بیم گریزنده و چو تیهو از باز

دوش با دل ز پریشانی خود می‌گفتم

تو بدین محتشم افکنده‌ای از نعمت و ناز

گفت آری که نه همواره شب وصل بود

روزکی چند صبوری کن و با هجر بساز

کس نیارد به حیل دامن تقدیر به کف

دست تدبیر چه کوتاه نزاری چه دراز

میل مرغ از طرف دانه و غافل که قضا

به سر دام بلا می‌بردش در پرواز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۳دوش یار آمد به بالینم فراز
  2. شمارهٔ ۶۴۴مگر یاری درافتد محرم راز
  3. شمارهٔ ۶۴۵شادی به روزگار شناسندگان راز
  4. شمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
  5. شمارهٔ ۶۴۷ز پندار خود رهبری بر مساز
  6. شمارهٔ ۶۴۸می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز
  7. شمارهٔ ۶۴۹پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رز
  8. شمارهٔ ۶۵۰اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.