پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۷

ما را به دام عشق درافکند دیده باز

باری نکردمی به کس این شوخ دیده باز

بی‌چاره دل ز دیده گرفتار می‌شود

ای دیده چند گویمت آخر نظر مباز

دل خود برفت و جان برود نیز لامحال

آنجا که از نظر نرود هیچ احتراز

آری چه دل چه سر که همه کاینات را

مقدار نیست در نظر یار پاک باز

در عشق فتنه باشد و در عقل عافیت

آری ولی کجا به حقیقت رسد مجاز

عیب و هنر یکی نشود پیش مدعی

تا ننگرد به دیدهٔ محمود در ایاز

ما همچو حلقه بر درو خوش در حرم رقیب

حیف است دست مردم کوته نظر دراز

گفتم که با فراق شکایت کنم ز وصل

هرگز که کرد سینهٔ دشمن محلِّ راز

صد ساله از مطالعهٔ خلد خوش‌ترست

یک لحظه در مشاهدهٔ یار دل نواز

مشرق ز قبله باز ندانم که در خیال

مستغرقم چه گونه به مسجد برم نماز

من خود به جان دوست که هرگز نخواستم

از بی‌نیاز حور و قصور و نعیم و ناز

پر کن قدح بده به نزاری که مست عشق

از دوزخ ایمن است و ز فردوس بی‌نیاز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۹این چه ننگ است که آوردی باز
  2. شمارهٔ ۶۴۰اگر چنان که تو دانی و من به خلوت راز
  3. شمارهٔ ۶۴۱گر خدا دولت و بختم دهد و عمر دراز
  4. شمارهٔ ۶۴۲کاروان بربست بار و ره دراز
  5. شمارهٔ ۶۴۳دوش یار آمد به بالینم فراز
  6. شمارهٔ ۶۴۴مگر یاری درافتد محرم راز
  7. شمارهٔ ۶۴۵شادی به روزگار شناسندگان راز
  8. شمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.