پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۲۳

خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور

تو چشم خویش نگه‌دار تا شود مستور

مگر که چشمهٔ حیوان ندیده‌ای جانا

چو خضر باش طلب گر که هست بادیه دور

تو عالمی و علمدار تو‌ست شیطانی

تو عِلم گوی که شیطان شود ز تو مقهور

چو راست گفتی و دیگر مکن تو کذّابی

که جای این بر نارست و جای آن بر حور

ز چشم چشمهٔ معنی گشای و نیکوبین

که چشمه‌ها همه از چشم ما شود معمور

چو چشم خویش وطن ساز از تکِ ظلمات

که راهِ‌وی به بهشت است نزد حور و قصور

بگیر دستهٔ نرگس نزاریِ خوشگو

بخور تو بادهٔ مستانه از لبِ خَنّور

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۵زان پیش کآفتاب ز مشرق کند ظهور
  2. شمارهٔ ۶۲۶ساقی بیار می که فلک می‌کند ظهور
  3. شمارهٔ ۶۲۷گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیر
  4. شمارهٔ ۶۲۸هین که به جان آمده‌ام دست گیر
  5. شمارهٔ ۶۲۹یار با ما امتحانی کرد باز
  6. شمارهٔ ۶۳۰بلای عشق تو ناگه ز در درآمد باز
  7. شمارهٔ ۶۳۱مرا چیزهایی نمودند باز
  8. شمارهٔ ۶۳۲آمد بهار و کرد جهان مشک‌بار باز
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.