پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۱

مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد

هزار بار فرو شد هزار بار برآمد

چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغا

که در فراق ز جان و دلم دمار برآمد

دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهر

وفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد

کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشمم

که از میان تو شوری هزار بار برآمد

گره گره شود از خونِ بسته دل ریشم

نفس نفس که ز حلقم به اضطرار برآمد

فرو شده ست مرا خار عشق بر رگ جانم

دمار از رگ جانم ز خار خار برآمد

اگر برآمد خار از کنار یاسمن تو

بدیع نیست که گل هم ز نوکِ خار برآمد

بلای عشق تو ما را کمند عشق به گردن

برهنه کرد و به بازار روزگار برآمد

نه هم نزاری مسکین به بحر عشق فرو شد

که چون نزاری از این دست صدهزار برآمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۳هین که هنگام نای و نوش آمد
  2. شمارهٔ ۵۲۴باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
  3. شمارهٔ ۵۲۵ساقیا خیز که گل باز به بستان آمد
  4. شمارهٔ ۵۲۶چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمد
  5. شمارهٔ ۵۲۷جماعتی که به اصرار جهل منسوبند
  6. شمارهٔ ۵۲۸محققان که ز خُم‌خانهٔ ازل مستند
  7. شمارهٔ ۵۲۹مگر صبا به فلانی سلام ما برساند
  8. شمارهٔ ۵۳۰چه خواهی دید جز خود را گرت در پیش بنشاند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.