پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۶

چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمد

نگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد

چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آیی

جگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد

چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلی

به حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد

اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشد

وگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد

غلام قامت آنم که گر بخرامد از خجلت

به سر در پایش افتد سرو چون در بوستان آمد

در فردوس بگشادند و ره دادند پنداری

که چندین حور روحانی ز جنت در جهان آمد

نظر پوشیده می دارند معصومان مگر زیرا

مرا باور نمی باشد که با دل برتوان آمد

پدر می گوید ای فرزند دل را بازخوان ، کبکی

که صید باز شد هرگز دگر با آشیان آمد

نزاری گوهر خاطر نثار اهل دل کردی

چو شیرین گفته‌ای داری که هم پیوند جان آمد

گر از خود گفتمی لابد سخن را علتی بودی

به تکلیفش نیاوردند کان جا هم چنان آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۸محققان که ز خُم‌خانهٔ ازل مستند
  2. شمارهٔ ۵۲۹مگر صبا به فلانی سلام ما برساند
  3. شمارهٔ ۵۳۰چه خواهی دید جز خود را گرت در پیش بنشاند
  4. شمارهٔ ۵۳۱کسانی که ما را ندانسته‌اند
  5. شمارهٔ ۵۳۲سر به سر رازی که با من گفته‌اند
  6. شمارهٔ ۵۳۳دامن چشمانش آلودست خونی کرده‌اند
  7. شمارهٔ ۵۳۴عاقلان بسیار از من احتراز آورده اند
  8. شمارهٔ ۵۳۵ساکنانی که قدم در ره مقصد زده اند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.