پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۹

مگر صبا به فلانی سلام ما برساند

که راز ما نکند فاش چون که نامه بخواند

به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دردی

که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند

کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست

هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند

اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون

مرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند

مرا مگوی پدر کز حبیب باز ستان دل

بلی که جان بدهم نیز اگرچه دل بستاند

محبتی که موکد بود میان دو مشفق

هنوز بعد قیامت هزار سال بماند

ضرورت است که فرزند پند بشنود آری

ولی قبول پذیرفتن ای پدر نتواند

ترا فراغت و مارا درون سینه جراحت

به تیر غمزه‌ء شوخی که از سپر بجهاند

کسی که دل به جگر گوشه ای نداد حیاتش

حرام باد که عمری به هرزه می گذراند

کنار دوست کسی را میسر ست گرفتن

که دامن از همه آلایش غرض بفشاند

ضرورت است نزاری جفای دوست کشیدن

چو سایه بر عقبش می‌رو ار ز پیش براند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۱کسانی که ما را ندانسته‌اند
  2. شمارهٔ ۵۳۲سر به سر رازی که با من گفته‌اند
  3. شمارهٔ ۵۳۳دامن چشمانش آلودست خونی کرده‌اند
  4. شمارهٔ ۵۳۴عاقلان بسیار از من احتراز آورده اند
  5. شمارهٔ ۵۳۵ساکنانی که قدم در ره مقصد زده اند
  6. شمارهٔ ۵۳۶بیار باده و ما را ثلاثه ای در بند
  7. شمارهٔ ۵۳۷مکر و تزویر به هم در بستند
  8. شمارهٔ ۵۳۸یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.