پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۷

مکر و تزویر به هم در بستند

به ستم توبه ما بشکستند

من به اسلام ندارم ایمان

اگر این قوم مسلمان هستند

تا ببرند سر توبه ی من

گردنی چند به هم بر بستند

گردن شیر ژیان زیر کنند

که قوی سرکش و بالادستند

نه همین قوم زمستان در کوی

از بس افراط و ورع می جستند

عیب شوریده سران می جستند

دل صاحب نظران می خستند

همه در جهل چو عالی علم اند

گر به معنی چو مقصر پستند

خویش را محتسبی ساخته اند

روز هشیار و همه شب مستند

گر در آیند به بت خانه عشق

چو نزاری همه بت بپرستند

رند و زاهد همه یکسان بینند

عارفانی که ز خود وارستند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۹هزار بار از آن بهتری که می گفتند
  2. شمارهٔ ۵۴۰از مبادی که مرا سر به جهان در دادند
  3. شمارهٔ ۵۴۱دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادند
  4. شمارهٔ ۵۴۲مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
  5. شمارهٔ ۵۴۳هر چند که می حرام کردند
  6. شمارهٔ ۵۴۴جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
  7. شمارهٔ ۵۴۵یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
  8. شمارهٔ ۵۴۶آن‌ها که به دوست راه دارند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.