پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۸

یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتند

برشکستند از وفاداری و باد انگاشتند

حق حرمت حق عزت حق نان حق نمک

جمله ناحق بود پنداری همه بگذاشتند

خود وفا در اصل گویی بود معدوم الوجود

بر صحیفه چرخ این صورت مگر بگذاشتند

تا مرا سرسبز می دیدند در بستان جاه

چون کدو در دوستی گردن همی افراشتند

تا خزان طالعم شد از نحوست برگ ریز

روی همچون باد شبگیری ز من برگاشتند

کی بود در استحالت استقامت لاجرم

پس محقق شد که مبطل را محق پنداشتند

دانه امیدشان در خوید و خرمن بر نداد

زان که با ما تخم عهد بی وفایی کاشتند

از سر حسرت نزاری همچنین می گوی باز

یاد یارانی که که با ما عهد یاری داشتند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۰از مبادی که مرا سر به جهان در دادند
  2. شمارهٔ ۵۴۱دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادند
  3. شمارهٔ ۵۴۲مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
  4. شمارهٔ ۵۴۳هر چند که می حرام کردند
  5. شمارهٔ ۵۴۴جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
  6. شمارهٔ ۵۴۵یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
  7. شمارهٔ ۵۴۶آن‌ها که به دوست راه دارند
  8. شمارهٔ ۵۴۷حور چشمان ملایک منظرند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.